محل تبلیغات شما



نمی دانی اشکهایت با قلبم چه می کند؟

نمی دانی ناراحتی تو ینی روزگار سیاه من؟

نمی دانی بغض کنی، نفسم می گیرد؟

نمی دانی سردی دستانت، هق هق گریه هایت، سیاهی چشمانت ینی مرگ من؟

نمی دانی آبی آب چشمانت، سفیدی موی سرم خواهد بود؟

غم تو غصه من است

گریه تو، سیل ناراحتی ام

شاید اشک نریزم، شاید با لبخندی آرام، آرامت کنم . اما بدان غوغایی درونم برپاست.

لحظات را برایت شاد می خواهم ای عاشقانه ی دلنواز کتاب زندگی

برایم حرف بزن

از نگفته هایت

از غم هایت

شریک اندوه تو، فقط، منم

دوست دارم

بیش از هر دوست داشتنی


تو لیلی نیستی 
من اما،
مجنون حرف‌هات می‌شوم
دیوانه دست‌هات
مبهوت خنده‌هات
گل قشنگم
شیرین نیستی
ولی من
صخره‌های شب را
آنقدر می‌تراشم
تا خورشیدم طلوع کند
و در آغوشم بخندی

آن لحظه،تو، شهرزاد قصه ی شب من خواهی شد . و من پریشان حالی که صبح آن ـ تو خواهم بود


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

دنیای اسلام عربی کنکور صدرا آذری